تبليغاتX
من بدون سانسور
پنجشنبه 13 تیر1387
داشتم ترانه Lady in Red کریستیبرگ رو گوش می کردم هر وقت این ترانه را گوش می کنم محو رویا می شوم تقدیم می کنم که گوش بسپارید و لذت ببرید. همراه با معنی انگلیسی آن.

 

از اینجا دانلود کنید.

I've never seen you looking so lovely as you did tonight
I've never seen you shine so bright
I've never seen so many men ask you if you wanted to dance
They're looking for a little romance
Given half a chance
And I've never seen that dress you're wearing
Or that highlights in your hair
That catch your eyes
I have been blind
 
The lady in red is dancing with me
Cheek to cheek
There's nobody here
It's just you and me
It's where I wanna be
But I hardly know this beauty by my side
I'll never forget the way you look tonight
 
 
I've never seen you looking so gorgeous as you did tonight
I've never seen you shine so bright you were amazing
I've never seen so many people want to be there by your side
And when you turned to me and smiled it took my breath away
And I have never had such a feeling such a feeling
Of complete and utter love, as I do tonight
 
The lady in red is dancing with me
Cheek to cheek
There's nobody here
It's just you and me
It's where I wanna be
But I hardly know this beauty by my side
I'll never forget the way you look tonight
 
 
I never will forget the way you look tonight
The lady in red
My lady in red
I love you
ب ن : هنگامی که برای متن انگلیسی این آهنگ جستجو می کردم به این وبلاگ برخوردم
به نظرم وبلاگ جالبی است.

لینک ثابت
 نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط سپیده | 

سه شنبه 11 تیر1387
آشنایی با تو یعنی یکی از وقایع خوب زندگیم. شاید از این کوچه بگذری و عطر کلامم را ببویی. امروز از آن معدود روزهایی است که وجود سرسختم باز خدایی کم دارد. در این دنیای نه چندان بزرگ مجازی به دنبال بهانه ای می گشتم برای زدودن غبار غم که دیری است بر روزنه های امیدم چمبره زده. یاد تو افتادم و خیلی از توصیه هایت که عمل نکردم. کلمات کلیدی که نوک انگشتانم با تردید بر کیبرد کوبیدند این بود: شاد زیستن
در میان صدها سایت مختلف چشمم به داستانکهایی خورد که بدون اینکه بخواهم خیره شدم و دوباره ذهنم را درگیر خود ساخت. این انسان را نمی شناسم اما ندیده برایش احترام زیادی قائلم. بعضی از افراد دست به هرکاری که بزنند فوق العاده از آب درمی آید مثل همین انسان وارسته ای که صاحب این سایت است. در میان نوشته هایش داستانکها را دوست داشتم کم کم به بستن این سایت نزدیک می شدم که چشمم به قرآن فارسی خورد. دستم کلیک کرد و چشمانم خوانند. چه لطفی دارد قرآن را به فارسی خواندن. من همیشه هنگام خواندن عربی آیات مشکل داشتم چون به واقع هیچ نمی فهمیدم وقتی هم معنی چیزی را ندانم در من حسی نمی انگیزد. قران فارسی را گشودم و اولین هدیه همان لبخندی بود که در گشتنهای پی در پی ام به دنبالش بودم. به جرأت می توانم بگویم این اولین لبخند امروزم بود. آری دوست خوبم من دوباره چیزی به نام خدا را کم آورده ام. هرچند که می دانم این حس دوباره می گذرد و من می روم به دنبال بهانه های ناچیز بودنم. شاید تا جستجوی دوباره برای لبخندی... خدا واژه اسرار آمیزی است. همیشه پس از خدا واژه هایی در ذهنم جان می گیرند که مرا دور می سازند. امروز سعی می کنم آن کلمات را نبینم به یاد ع/ م ام ه ا ی نیفتم می دانی دلم برای چه لک زده؟ برای بوی مهر. خدا اگر همان چیزی است که پیوسته در ذهنم جاری است و با او سخن می گویم پس من خدا دارم. اما چادر به سر کردن و دلا و راست شدن را هرگز دوست نداشته ام. کلمه نماز را دوست ندارم. اینجا بارها و بارها روی کیبرد خدا را خوانده ام و با او سخن گفته ام. آیا این نماز نیست؟ بگذریم دوست. بگذریم. سخن بسیار است و حوصله اندک.

لینک ثابت
 نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط سپیده | 

سه شنبه 11 تیر1387
دوستی مرا به یاد زیباترین لحظه زندگیم انداخت. به عقیده او برای یک زن زمانی که در رخت سپید عروسی است زیباترین لحظه خواهد بود. پس از آن که لذت مادر شدن را چشیدم باید بگویم زیباترین لحظه زندگیم لحظه ای بود که دخترکم را برای اولین بار دیدم. چشمان سیاهش چنان براق بود که ناخودآگاه اشکهایم سرازیر شد. چقدر دلم می خواست ببینمش. جوری به من می نگریست انگار که خوب مرا می شناسد. کمی اخم داشت اما چشمانش مانند چشمهای نوزادان دیگر بسته نبود نگاه نافذ و چشمان سیاه. جوری به من خیره شده بود انگار با من سخن می گفت. باورم نمی شد. هستی من در عمق این نگاه جریان داشت. دو سپیده براق می دیدم که به من زل زده بودند. این خود من بودم ضربدر دو. کاش بدانید چه می گویم. اولین تلاشهایش را برای شیرخوردن یادم هست. اولین آوای زندگانیش خوب در گوشم مانده. وقتی گریه اش را شنیدم گفتم پس تو بلدی گریه هم بکنی؟ خوب بلدی چطور حق خودت را بگیری. یادم می آید انقدر کوچک بود که زیر سرش به جای بالش یک پوشک بچه گذاشته بودند. لباهای قرمز به رنگ خون. چشمان سیاه نافذ و انگشتان کشیده. پرزهای روی پیشانیش بامزگی خاصی داشت. آن روزها وقتی گریه می کرد سعی می کردم از ته صدای گریه اش حدس بزنم که وقتی حرف بزند صدایش چگونه است. هرگز عشق را به این مضمون تجربه نکرده بودم. آنجا فکر می کردم نقطه اوج احساسات من نسبت به فرزندم هست اما بعدها فهمیدم هرچقدر بزرگ می شود هرچقدر بزرگ می شوم این احساسات درمن جاندار ترو بزرگتر می شوند. زیباترین لحظه زندگی من تا کنون همین لحظه اولین دیدار فرزندم بود. دیگران را نمی دانم.

لینک ثابت
 نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط سپیده | 

دوشنبه 10 تیر1387
Tinypic

 آیا می توان دوباره عاشق شد؟ عشق هست اما گرد و غبار روزمرگی چهره زیبایش را پوشانده. گاهی یادم می رود که دوستش دارم یا نه؟ چشمهای براق و سیاه دخترک مرا به یاد خاطرات خوبی می اندازد. روزی گیسویم را نوازش می کرد عطر دستانش در من جاری شد چندی بود حس نکرده بود. مرا چه می شود؟ گفتم می توانی دوباره عاشقم کنی؟ لبخندش ماسید. مگر دیگر عاشقم نیستی؟ کلمات را مزمزه می کردم مبادا به کامش که ریخت تلخی اش را حس کند. از روزمرگی گفتم از فراموشی حتی. گفتم که گاهی فراموش می کنم که آیا واقعا دوستت دارم یا نه. تکرار و خستگی  تنها کالای بازار زندگیم شده این روزها. می فهمید چه می گویم مثل همیشه. ساکت بود. به او گفتم اگر قرار باشد سالها کنارت زندگی کنم نمی توانم به خودم بقبولانم که بی عشق و به خاطر فرزند باشد. چرا ما اینقدر خسته ایم؟ چرا شاد نیستیم. چرا کم می خندیم؟ گفت در منزل جدید با کمی تنوع می توانیم تغییرش دهیم. منزل جدید!!! منزل دل باید تازه شود. منزل جدید مرا چه سود؟ جز خستگی اسباب کشی و جابجایی. روز به روز منزوی تر می شوم و روز به روز بیشتر فاصله را درک می کنم. گاهی می اندیشم حوصله گرفتن دستانش را ندارم. اما در دل آرزوی دمی با او بودن به دور از تمام دغدغه های زندگی را دارم. با او با دخترک. چرا ما آدمها اینقدر درگیر بازی می شویم که همبازیهایمان را نمی بینیم؟ شب وقتی به منزل می رسیم آنقدر خسته ایم که نای حرف زدن نیست. گرچه باز ما در این زمینه از دیگران می دانم که جلوتریم. اما من بیشتر می خواهم . تمام و کمال می خواهم. زندگی را شاد می خواهم. هروقت خیلی خسته می شوم یاد ماهی و تنگ بلور و دنیای بلوری ماهی می افتم. می دانم ماورای دانش اندک من ماورای فهم اندک من دنیای بزرگ جریان دارد. دنیایی که من قطره را به بازی می گیرد. صبح مثل قطره بارانی از چشمان طبیعت می چکم و شب به آسمان می پیوندم همچون بخار آب و صبح دوباره متولد میشوم. زندگی و روزمرگی ها را همچون ریسمانی می بینم که مرا از رقص و بازی باز می دارد. عشق بازی هم این روزها رنگ تکرار دارد. من ازتکرار بیزارم. یاد شعر هوشنگ شفا افتادم:

من از این تکرار یکسان مکرر عاصیم دیگر

کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش

نیستم شب کور که از خورشید روشنگر بدوزم چشم...

لینک ثابت
 نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط سپیده | 

دوشنبه 10 تیر1387
دیروز کلاس فوق العاده داشتم. سردرد یک لحظه رهایم نمی کرد. کلاس نزدیکای سینما افریقا تشکیل می شد به سینما که رسیدم یک وسوسه شیطانی می گفت درس رو بی خیال بیا برو سینما بعد یهو یاد کرایه آژانس افتادم که تا اونجا داده بودم گفتم بی خیال این همه راه اومدی بیا عین بچه آدم برو سرکلاس. دوباره نی نی اون تو بهانه گرفت پس باید یه چیزی برام بخری. بردمش یه آب طالبی خوشمزه مهمونش کردم و از داروخانه هم ارگوتامین و استامینوفن کدئین خریدم و راهی شدم. از آنجایی که خوردن آب طالبی 10 دقیقه تأخیرم انداخته بود جایی نبود که بنشینم بجز آن جلو که یک آقایی هم نشسته بود و چشمتان روز بد نبیند عطری که زده بود باعث شد سردردم به اوج برسد داشتم دیوانه می شدم فقط خدا می داند آن دو ساعت کلاس دیروز را با چه بدبختی تحمل کردم. در راه برگشت دوباره یه کدئین و ارگو دیگه و شروع کردم پیاده رفتن از یک کتاب فروشی یادداشتهای مرد فرزانه اثر ریچاردباخ همان نویسنده جاناتان و اوهام را خریدم و البته به توصیه دوست عزیزم مژگان رمان از طرف او که هنوز شروع نکرده ام. اما چند تا از یادداشتهای مرد فرزانه را توی همان تاکسی بلعیدم. سعی می کنم کم کم آنها را اینجا برایتان بنویسم. مثل این:
اگر خواهان دیدار کسی هستی که می تواند هر موقعیت ناممکنی را فراهم کند و دور از حرفها و  باورهای مردم به تو شادی بخشد؛ در آیینه بنگر و این واژه جادویی را بر زبان آور «سلام»

لینک ثابت
 نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 9:27 قبل از ظهر توسط سپیده | 

یکشنبه 9 تیر1387
وقتی کنار دست همسرم می نشینم خوب دقت می کنم به عکس العمل عابران و رانندگان. دیروز دقت می کردم از بس کسی هوای عابرها را ندارد وقتی خودرویی جلوی پایشان ترمز می کند مردد می مانند که بروند یا بمانند مانند انسان مسخ شده ای که این بی گمان این نیش ترمز را لطف می داند یا شاید هم باور نمی کند. استادی داشتیم که می گفت در فرانسه یک روز از چراغ قرمز رد می شدم که باد کلاهم را انداخت کمی جلوتر و همان موقع چراغ سبز شد هیچ کس حرکت نکرد و با دست دو تا از راننده ها اشاره کردند که برگرد و کلاهت را بردار. تصور کنید اگر چنین صحنه ای اینجا اتفاق می افتاد. با سرعت از روی خودت و کلاهت رد می شدند. البته می دانم که این را نمی توان به همه تعمیم داد اما واقعیت تلخی است که وجود دارد.
به یاد دارم یک روز توی تاکسی راننده به اعتراض مرد بغل دستی اش که چرا راهنما نمی زنید گفت "اگر راهنما بزنیم دیگر راه نمی دهند" این تصوری است که جا افتاده و یک چیز جالب دیگر روزی که گواهینامه می گرفتیم بالای تستهای آیین نامه این جمله نوشته شده بود" 35% حوادث رانندگی به خاطر راهنما نزدن است" اگر کمی به این 35% فکر کنیم واقعا تأسف بار است. در همین ارتباط امروز از رادیو شنیدم که موتور سواری اعتراض می کرد که موتور من همش 150 هزار تومان می ارزد آنوقت من 120 هزار تومان بدهم برای بیمه. واقعا می دانم که کسی که این را می گوید این رقم بیمه برایش سخت ناگوار است چون قطعا موتور وسیله امرار معاش اوست. اما این را هم باید در نظر داشت که اگر تصادف منجر به جرح یا خدای نکرده مرگ پیش بیاید هیچ کس نمی گوید سوار چه بودی فقط تو با پرونده تصادف منجر به جرحی مواجه که خواه نا خواه باید خسارت آن را بپردازی. پس بیمه می تواند یک شاهراه نجات باشد بخصوص برای افرادی که توانایی پرداخت خسارات را ندارند.
تا بعد...
بعدا نوشت:
دیشب قرار گذاشتیم با همسر و خواهرم فیلم مردحصیری (سینما فرهنگ) رو ببینیم. دخترکم تاب نیاورد و لبهای آویزونش بدجور دلمون رو آتیش زد به هم نگاه کردیم و در توافقی ناگفته لباس تنش کردیم و باخود بردیم. متأسفانه فیلم اصلا مناسب حالش نبود و سعی کردم در آغوشم بخوابد البته موفق هم شدم. اما از فیلم نگوییم بهتر است بازی نیکلاس کیج خوب بود حتی فیلم خوش ساخت بود اما در نهایت جز سرخوردگی و احساس هدر رفتن پولمان چیزی عایدمان نشد. صحبت بود که فیلمهای خیلی خیلی بهتری می توانند در قسمت خارجی نمایش دهند. اما سخن از فیلمی باید باشد که قسمتهای کمتری از آن قیچی سانسور بخواهند و از طرفی از نظر صدا هم با سیستم دالبی مچ باشد. به همسرم گفتم حس می کنم تنها هدف از نمایش این فیلم به نمایش گذاشتن صدای آن بود. در کل راضی نبودم و دلم برای دخترکم هم خیلی سوخت تا من باشم بیهوده دلسوزی نکنم.

لینک ثابت
 نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط سپیده | 

یکشنبه 9 تیر1387

روزی از سانسور عقایدم و احساستم به تنگ آمده بودم در افکار خود غرق بودم که دیدم ماهواره صحنه ناجوری نشان می دهد دخترم زل زده بود به تلویزیون پریدم بغلش کردم که بیا بریم آب بخوریم و بابایی هم زود کانال رو عوض کرد. اون روز خیلی فکر کردم. به اینکه سانسور بعضی جاها لازمه. من در دنیای واقعی محکومم به سانسور بعضی از حسها و افکارم. برای من در دنیای واقعی ممنوع کلمه نحسی است. اما اینجا از روزی که متولد شد منی شکل گرفت که تا آن روز در وجودم زندانی بود. اجازه عرض اندام نداشت. خواستم اگر اینجا مجاز است راحت بنویسم و در یک دنیای مجازی آن طور زندگی کنم که خودم می خواهم. بدون بایدها و نبایدهایی که نه توسط من بلکه توسط اطرافیان تعریف می شود. از تأییدیه گذاشتن برای نظرات نفرت داشتم و اولین کاری که کردم پایین پستها اسم واقعی و ایمیل واقعی ام را نوشتم. من آن روز فراموش کرده بودم که اینجا قرار شد دنیای مجازی باشد بدون هر پیوند دست و پاگیری. آن روز بدون سانسور نوشتم و هرگز این نقطه را نمی دیدم که مجبور شوم برای نظرات تأییدیه بگذارم. فکر می کردم من بدون سانسور باید بتواند هرچیزی را نمایش بدهد. امروز در این نقطه ای که هستم من بدون سانسور دیگر برایم مقدس نیست. در این نقطه اسم از زیر پستها حذف شده. ایمیلی وجود ندارد من حتی ایمیل یاهو را گذاشته بود برای هرگونه تبادل نظر بیشتر. من فکر می کردم که می دانم چه می کنم. تنها فکر می کردم. نادان تر از آن بودم که بدانم در اشتباهم. من آن روز فراموش کرده بودم کسانی که برایشان می نویسم همانهایی هستند که در واقعیت مرا محکوم می کنند به سانسور عقایدم. حتی نوشته هایم را که از بطن احساسم می آیند را باید سانسور کنم چرا؟ چون من یک موجود بزدلم که نمی توانم بگذارم کسی بیاید از اندامم بنویسد. یکی دیگر فاحشه ام بخواند و دیگری مرا انسانی بداند که بیش از هرکس دروغ می گویم و سانسور می کنم. نتوانستم همه نظرات را بگذارم می دانید چرا؟ چون اینجا تقدس پیدا کرد. چون تمام خوانندگان وبلاگم نزد من احترام پیدا کردند. چون اینجا از هر واقعیتی به من نزدیکتر شد. چون من بازیگوش درونم اینجا آرام گرفت. کنار همین شما ها که مرا دروغ گو و گاه فاحشه خواندید و در حد یک حیوان من بدون سانسور را حقیرنمودید. دوستتان داشتم چون من غمگین درونم در اوج بحران زندگیم با شماها آرام می شد. حتی افرادی که اسمی از آنها نداشتم گاهی سخنانی می نوشتند که تمام روز به آن فکر می کردم و راهم را روشن می نمود. من هستم. من در دنیای واقعی هم جسورم. تمام کشمکش های زندگیم به خاطر همین جسارت و جنگیدن برای بدون سانسور بودن است. به جرأت می توانم بگویم که در دنیای واقعی قسمت اعظم مشکلاتم از افکارم که گاه مهر رد شد می خوردند نشأت می گیرند. من خوشحالم که اینجا را به همسرم نشان ندادم. این اواخر تنها یک فکر در ذهنم می پروراندم و آن رویای روزی بود که من بدون سانسور را به او نشان دهم. اما حالا خجالت می کشم چون خانه ای ساخته ام روی آب.  بدون اعتبار و این کاملا از نظرات خوانندگان مشهود است. خوشحالم که تمام این صدو چند نفر برایم کامنت نمی گذارند که مشت نمونه خروار است. من بدون سانسور وجود دارد می نویسد چه حرفهایم به ذائقه شرطی شده شما خوش بیاید چه ابرو درهم کشید و دشنام گویید. دستانم هر وقت بنویسند کلمات درونم جاری می شوند.

باید بگویم هم چنان بدون سانسور می نویسم. نظرات هم کلا به نمایش در می آیند مگر اینکه واقعا صلاح بدانم که تأیید نکنم.

لینک ثابت
 نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط سپیده | 

شنبه 8 تیر1387
شاید اینجا تعطیل. شاید من دلتنگ. شاید من غمگین. همیشه به یاد همتون هستم. حتی به یاد شما که گاهی برام تند و تیز می نویسید و کمی شاید از من ناراحتید. یا از آبکی بودن نوشته هام شاکی. خلاصه اینکه با شما بودن تجربه خوبی بود. نوشتن من بدون سانسور برام یه زندگی دیگه بود.
وبلاگهایی بودند که همیشه می خواندم و با نویسندگان آنها ارتباط خوبی برقرار کرده بودم چون کوچکترین تغییر حالتم را می فهمیدند و کاملا می دانستند من چه مرگم است و همین طور وبلاگهای دیگران که دنبال می کردم و اگر بخواهم نام وبلاگهایشان را بنویسم از حوصله یک پست خارج می شود. کسانی که بلاگر نبودند و من همیشه از نظرات حتی بی نامشان استفاده می کردم.
امیدوارم بتوانم کامپیوتر منزل را به زودی رو به راه کنم تا دوباره شما را داشته باشم. شاید محل کارم را تغییر  دهم و بعید می دانم جای جدید امکان دسترسی به اینترنت را داشته باشم. از همه شما ممنون


بعدا نوشت: وای خدا از مصاحبه که برگشتم خوشحال بودم که هیچ جا نمی روم و شرکت جدید هیچ حسنی برایم ندارد و شرایطش با اینجا برابری می کند و اینکه جایی نمی روم آمدم خبر بدهم نظرات را که دیدم اینجا ماسیدم. به دروغ گویی متهم شدم. به سانسور متهم شدم و به فرار. متأسفم که اینقدر دیر دوستان خودشان را نشان می دهند. من هیچ کجا نمی روم. باز هم می نویسم. و این پست را پاک نمی کنم که همیشه نظرات جالبتان باقی بماند تا بدانم نباید زود بشناسم آدمها را. آدمهایی را که امروز به تو ابراز لطف می کنند و فردا با اندک تغییر سر به ناسزا بر می دارند. متأسفم متأسفم. متأسفم...
من از من بدون سانسور هرگز به جایی نقل مکان نمی کنم می خواستم اینجا را به وردپرس منتقل کنم که حالش را نداشتم و این کار را نکردم. گواه آن وبلاگ خالی من بدون سانسور در وردپرس که اعلام انتقال کردم ولی هرگز به آنجا اسباب کشی نکردم. از الطافتان بسیار شگفت زده شدم.  می دانید داشتم به شاید اول این پست نگاه می کردم که هیچ کس به آن دقت نکرد... پس از خواندن نظرات به واقع یک آن به ذهنم رسید که در این لعنتی را برای همیشه تخته کنم که به واقع هیچ ارزشی ندارد.

لینک ثابت
 نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط سپیده | 

چهارشنبه 5 تیر1387
در من حس تندی جاری است. می لرزد دلم، دستم...
سیل کلمات در سکوت مرا با خود برد. به دادم برس ای دست. لطفا بنویس.
می روم گوشه ای زانوان تنهاییم را بغل کنم و سر خسته بسایم بر زانوی خمیده. می روم کمی زخم دلم را بلیسم... لطفا مرا صدا نکنید. بغضم می شکند و دیگر توان ایستادنم نیست. می روم در کوچه علی چپ پیچی است که آنجا کسی مرا نمی بیند  و می توانم تمام بغضم را یکجا هق هق کنم. شاید آنقدر کم شوم که در روحم سوراخی، خللی، فرجی.. نماند.
چرا وقتی به دنیا می آمدم با من فراموشی به دنیا نیامد؟ چرا خاطر من اینقدر جا دارد؟
...

از تو تنهائيم خاموشي گرفت   *    پيكرم بوي همآغوشي گرفت

جوي خشك سينه ام را آب، تو    *    بستر رگ هام را سيلاب، تو

در جهاني اين چنين سرد و سياه    *    با قدم هايت قدم هايم به راه

اي به زير پوستم پنهان شده    *    همچون خون در پوستم جوشان شده

 گيسويم را از نوازش سوخته    *     گونه هام از هُرم خواهش سوخته

آه، اي بيگانه با پيراهنم   *    آشناي سبزه زاران تنم

آه، اي روشن طلوع بي غروب   *   آفتاب سرزمين هاي جنوب

عشق ديگر نيست اين، اين خيرگي است   *   چلچراغي در سكوت و تيرگي است

عشق چون در سينه ام بيدار شد   *    از طلب، پا تا سرم ايثار شد

   اين ديگر من نيستم، من نيستم   *    حيف ز آن عمري كه با من زيستم

اي لبانم بوسه گاه بوسه ات    *    خيره چشمانم به راه بوسه ات

اي تشنّج هاي لذّت در تنم  *   اي خطوط پيكرت پيراهنم

آه مي خواهم كه بشكافم ز هم   *    شاديم يك دم بيالايد به غم

آه، مي خواهم كه برخيزم ز جاي  *    همچو ابري اشك ريزم هاي هاي

اين دل تنگ من و اين دود عود؟   *    در شبستان، زخمه هاي چنگ و رود؟

اين فضاي خالي و پرواز ها؟   *    اين شب خاموش و اين آواز ها؟

اي نگاهت لاي لائي سحربار   *    گاهوار كودكان بي قرار

 اي نفس هايت نسيم نيم خواب    *     شُسته در خود، لرزه هاي اضطراب

خفته در لبخند فردا هاي من  *     رفته تا اعماق دنيا هاي من

اي مرا با شور شعر آميخته   *   اين همه آتش به شعرم ريخته

چون تب عشقم چنين افروختي  *   لاجرم، شعرم به آتش سوختي

لینک ثابت
 نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط سپیده | 

سه شنبه 4 تیر1387
به مناسبت روز زن یه هدیه دارم برای خودم...

 

آهنگ رو از اینجا دانلود کنید. اینم متن شعرش..

اولین تاثیری که بعداز شنیدن این آهنگ روم داشت محو شدن لبخندم بود. نمی دونم چرا احساس خوبی نسبت به خواننده این آهنگ ندارم. به هیچ عنوان هم حس فمنیستیم گل نمی کنه...

مثل اون دختری که پرده‌شو دوخته
و اون که پول نداشت تو آتیش سوخته

مثل مادرم با اون زندگی زوری
زنی که خلاصه شد تو قابلمه و قوری

کسی تا حالا نتونسته ببینه بدنشو
کسی از سر نتونسته بگیره روسریشو

می گفت بعد مرگ میبرنش جهنم
می‌گفت آدم و از سرمو آویزون میکنن

گفتم مگه نگفتن پهشت زیر پای شماست
مامان بهشت سر کاریه بیا دنیا رو بچسب

می‌گفت اذون داره میگه مو تنم سیخ شده
گفتم می‌ترسی ترس به روحت میخ شده

هفتاد سال زن بوده یعنی کلفت
یعنی چیزی تو زندگیش ندید جز خفت

زنی که گناه بود بودنش ولی بی جرم
زنی که استحاله کرده بودنش تو فرم

کسی که خیانت نکرد به شوهر چی شد؟
پنجاه سال فحش شنید و کتک خورد

باید تو سری بخوره بمیره نفس نکشه
عکس هیچ پرنده‌ای رو بی قفس نکشه

زنی که همیشه یه سایه اونو می پایید
عروسکی که مرد به هر شکل باهاش می‌خوابید

تو بوی سیلی و شلاق میدی خانوم
تا کی میخوای به مردا باج بدی خانوم

مث وطن شدی همدم ولگردا
تقدیر تو دست توی واسه فردا

تو بوی زمین سوخته مون رو میدی خانم
تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانم

ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش
یه کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش

ماکه از مردی مردیم و چیزی ندیدم
از تو کتاب اسم رستم و فقط شنیدیم

که اگراونم بود امروز حتمن کراکی بود
رستم امروز از جنس بد شاکی بود

رستم اگر بود واسش جرم میساختن
تو گردنش آفتابه لگن مینداختن

شاید میرفت جنگ و بر میگشت احترام داشت
سرتیپ سپاه میشد تو دبی سهام داشت

رستم میتونست حتی به قولی گنجی شه
یه کم کانت و پوپر بخونه فرنگی شه

میشد اسلام رو سکولاریستی تعبیر کنه
میشد قرآن رو تو هرمنوتیک تفسیر کنه

میشد فیلم بسازه تو کن تقدیر بشه
میشد جک بگه معترض تعبیر بشه

شاید میرفت اروپا الان دو تا پاس داشت
اونجا تاکسی میرونه اینجا الگانس داشت

تو هر عید میرفت تو کنسرتا میرقصید
دیگه حرف سیاسی نمیزد ، می‌ترسید

خانم ما مرد نیستیم رومون خط بکش
پرچم رو بگیر خودت بشو رئیس جنبش

ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش
یه کم از عطر غیرتت رو ما هم بپاش

تو بوی زمین سوخته مون رو میدی خانم
تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانم

ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش
یه کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش

پ.ن: زیاد با رپ حال نمی کنم اما این رو تا آخر گوش کردم.

بعدا نوشت: امروز صبح وقتی داشتم دست و پاش رو مثل همیشه می مالیدم که گیگیلی مامان بیدارشه تا چشمای خوشگلش رو وا کرد گفت مامانی تولدت مبارک... خندم گرفته بود. گفتم تولد تو هم مبارک مامانی... خندید گفت تولد من که نیست. گفتم خوب تولد منم نیست. امروز روز مامانیه. گفت مامان کی تولدت می شه بابایی از اون ور گفت مرداد.. راستی این سالها خیلی تند تر می گذره. همین دیروز تولدم بود انگار دوباره یکسال دیگه می گذره. 58/5/25 راستی چقدر عدد 5 هست توی تاریخ تولدم.

لینک ثابت
 نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط سپیده | 

دوشنبه 3 تیر1387
Tinypic  

دیدید یه وقتایی آدم یه صحنه خوب می بینه نه دوربینی هست که ثبت شده و نه هیچ چیز دیگر اما آن صحنه برای همیشه در خاطرت باقی می ماند و اگر بار دیگر آن را ببینی قطعا به خاطر خواهی آورد و دوباره سراپا شوق میشوی. گاهی موزیکی می شنوی نه اسم خواننده را می شناسی و نه نام آهنگ را می دانی ولی انقدر با تو رابطه عمیقی برقرار می کند که اگر بار دیگر سالها بعد آن را اتفاقی بشنوی به وجد می آیی و شاید این بار سعی کردی بفهمی اسمش چیست و نام آهنگ کدام است. انسان یک دوربین زنده است. انسان یک دستگاه ضبط زنده است.

امروز یکی از معدود روزهای خوب خداست که روح سرکش من آرام نشسته و به جسمم اجازه می دهد از هرچیزی لذت ببرد. حتی دغدغه دیر رسیدن به محل کارم را هم نداشتم یک تلفن و تا ساعت هشت و نیم صبح خوابیدم . جای بوسه همسرم روی گونه ام سنگینی می کرد می داند که اگر طرف دیگر را نبوسد سنگینی بوسه اش را تا شب روی گونه ام خواهم داشت. با اینکه شب کلی با دخترکم آب بازی کرده بودم باز صبح تن به آب سپردم. خوش بو ترین عطرم را زدم و با آهنگ looking for the sommer کریس رئا به دخترکم صبحانه دادم. لباس سرتاسر سفید پوشیدم از شلوار و مانتو گرفته تا شال و کیف و کفش. امروز روز خوبی است من آرامم. هوا به نظرم شبیه هوای شمال شده بود کمی شرجی، کمی ابری، نخندید ولی شاید مربوط به رطوبت کرم ضد آفتاب باشد اما حس خوبی است. امروز احساس وقتی را دارم که در حال انرژی گرفتن از بی کران دریایم. بی کران دریا آرامش را به رود خالی روحم می ریزد. به عشق بازی می اندیشم در کنار دریا زیر آسمان آبی وقتی که باد گیسوانت را می پریشد و پوست تنت را نوازش می کند چه سمفونی با شکوهی است عشق بازی در آغوش طبیعت. اما حیف..

راستی چقدر لباس سپید حس بهتری دارد. مانتوی مشکی در تابستان بد کوفتی است.

لینک ثابت
 نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط سپیده | 

یکشنبه 2 تیر1387
پیوسته می اندیشم موسیقی گوش کردن یک هنر است. همکاری دارم که اصلا موسیقی گوش نمی کند. حالا وقتی صدای موزیک متالیکای مرا می شنود ابرو در هم می کشد و من از اینی که هست کمترش می کنم. شرط می بندم یک بار هم خوب به این نوع موسیقی گوش نکرده. شرط می بندم به یکی از آهنگهای پینک فلوید سر صبر گوش نسپرده. لذت بردن بی تعصب یک موهبت است. بی تعصب بودن و دگم نبودن یک موهبت است. یک بار در جواب اعتراض مادرم سالها پیش وقتی متالیکا گوش می کردم، تکه ای از معنی شعری را که گوش می کردم برایش گفتم. دیگر هیچ وقت اینطوری اعتراض نکرد و من هم سعی می کردم برای مراعات حالش با صدای بلند موسیقی گوش نکنم و وقتی منزل نبود تلافی اش را در می آوردم...

پ.ن : به هیچ عنوان در هیچ زمینه ای متعصب نیستم. پاپ هم گوش می کنم همین طور هوی متال و راک و موسیقی مورد علاقه ام راک است. هراز چند گاهی موسیقی سنتی ایرانی هم گوش می کنم و از آهنگهای شهرام ناظری بیشتر لذت می برم. موسیقی بدون کلام هم نزد من جایگاه خاص خودش را دارد.

بعدا نوشت: امروز مردی را دیدم که یک پای گوسفند نگونبختی را به شدت بالا گرفته بود و همراه خود می کشید هر آن فکر می کردم پای زبان بسته می شکند. دلم لرزید. پیش خودم گفتم کاش کمی مروت داشتی این زبان بسته می داند که به مسلخ می رود لااقل پایش را نشکن این طور زبان بسته را دنبال خود نکش... حالم بد شد. نیایید بگویید در بسنی و هرز گوین مسلمانان سلاخی می شوند تو به فکر یک گوسفندی... نیایید بگویید در عراق مسلمانان شهید می شوند بعد تو به فکر یک گوسفندی... نیایید بگویید... من به همه چیز فکر می کنم حتی به یک گوسفند و به پای او که در حال شکستن بود. راستی شانس آوردید خدا برای حضرت ابراهیم همین گوسفند بدبخت را فرستاد وگرنه هر ساله عید قربان فرزندان ذکور مسلمانان قربانی می شدند...

لینک ثابت
 نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 8:55 قبل از ظهر توسط سپیده | 

شنبه 1 تیر1387
دلم لالای بی دغدغه می خواهد. دلم زمزمه های آرام گاه خواب رفتن می خواهد. دلم سالها خواب می خواهد.

در اعماق تاریکی کور سوی امید مرا به رفتن وا می دارد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط سپیده | 

پنجشنبه 30 خرداد1387

گفتی کنارت هستم و یاری رسانت می شوم

بنگر کنون در من که چون بار گرانت می شوم

اندیشه کن یک دم که جان شد از تنم آخر برون

قدری بمان ای خوب من آرام جانت می شوم

 

سپیده

۳۰/۳/۸۷

 

پ.ن: روش کار کردم اینطوری از آب دراومد چطوره؟

لینک ثابت
 نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط سپیده | 

پنجشنبه 30 خرداد1387
امروز پنج شنبه است و برای من یعنی خسته کننده ترین روز چون بعد از محل کارم تا ساعت 7 کلاس دارم و ساعت 8 به منزل می رسم و تازه باید پست سوم را تحویل بگیرم بخصوص اینکه حالم خوب نیست و از نظر روحی هم در شرایط درست وحسابی به سر نمی برم. تازه جمعه هم از 8 صبح کلاس دارم تا 2 که این هم با توجه به اینکه نتوانسته ام درسها را مرور کنم یعنی بد اندر بدتر.
کاش لااقل یک اتفاق خوب رنگ امروز را عوض می کرد...

پ.ن: از تمام کسانی که برایم چیزی می نویسند ممنونم حتی تو که گفتی فاحشه گی برایم برازنده تر است. این روزها خسته ام بیشتر از همیشه. خواندن نوشته هایتان برایم مثل نگاه کردن از  روزنه ای در عمق تاریکی به دنیای بیرون است. سلامت باشید و از هر غمی به دور...
بعدا نوشت: دنبال یه نقد شعر به صورت آنلاین هستم برای شعرهای دست و پا شکسته ام. اگر می دانید آدرسش را بنویسید. هرچه گشتم کمتر یافتم.
اگر تیغی زنی پس کو دوایش
طبیبی کی زند شمشیر از رو
دو چشمم خون فشان از تیر آرش
دلم افشان چو گیسوی پریرو
پر از ایراده. اما اولین شعر آهنگین زندگیمه. همین دو روز پیش نوشتم. تو نت دنبال یه جایی می گردم که شعرهام رو برای نقد بسپارم.

لینک ثابت
 نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط سپیده | 

چهارشنبه 29 خرداد1387
به خاطر نظراتتان ممنونم ولی بابا من هجو کرده بودم . فقط منتظرید یه چیزی بگم شروع کنید به بد و بیراه گفتن ها!!!!  این بادمجون بم از اون بادمجوناست که آفت نداره. بعضیهاتون رو دلم می خواد آی بزنم ای بزنم P:

لینک ثابت
 نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط سپیده | 

چهارشنبه 29 خرداد1387

تو ماشین نشسته بودم و آروم به مردم بیرون نگاه می کردم. خانمها و آقایونی که با بچه هاشون در حال تردد بودن نظرم رو بیشتر جلب می کردن نگاشون می کردم. می رفتن درحالیکه چهره هاشون مجسمه ای به نظر می رسید. حتی چشمهاشون هم برق نمی زد. ما همه انگار در سوگ یک مسئله مشترکیم. انگار همه عزادارند. به خودم آمدم اگر خودمان را داخل رودخانه دنیا فرض کنیم زندگی خیلی جالبتر می شود دیگر تمام دوندگی هایمان مثل بازی ماهی در تنگ بلور است. از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ بچه ها وقتی بازی می کنند می خندند شادند. انرژی می گیرند ولی وقتی ما به بازی خود مشغولیم روز به روز غمگین تر می شویم. قدری آسوده تر، قدری رهاتر بازی کنیم. ذهنم روشن شد با همان چند دقیقه ای که به این مسئله فکر می کردم و ناظر رفت و آمد پراضطراب مردم بودم. من کجا هستم؟ چه می کنم؟ باید پرانرژی تر بازی کرد. دنیا محل گذر است. خوب گفته که برلب جوی نشین و گذر عمر ببین. اگر خوب بازی نکنی دیر یا زود پدر و مادر می آیند و کوس رفتن می زنند باید برویم خانه به خودمان می آییم و می بینم از بازی هیچ نفهمیدیم. قسمت اعظم وقتمان به دعوا کردن با بچه های دیگر و لج بازی گذشته و از لذت هیچ نبردیم... قدری تأمل بایدم. چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید...

پ.ن: شعر پست قبلی را امروز نوشتم چطوره؟ خواهش می کنم بی خیال ایرادات ادبی شوید که خودم می دانم که در این دریای بی کران نقطه کوچکی هم حساب نمی شوم. مطالعه بیشتر لازم دارم.

لینک ثابت
 نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط سپیده | 

چهارشنبه 29 خرداد1387
فصلی که بهار چشم مستت باشد

نشکن دل هرکه پای بستت باشد

البته خودت هوای ما را داری

گفتم که حساب کار دستت باشد

                                       سپیده ۲۹/۳/۸۷

 

لینک ثابت
 نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط سپیده | 

سه شنبه 28 خرداد1387
تقدیم به تمام کسانی که به نوشته هایم سر می زنند و گاهی چیزی می نویسند یا به مسائلی که مطرح می کنم کمی فکر می کنند.

ذهن را، تجربه را تا بی نهایت بگستران

آن دم که از تاریکیهای درون خویش به ستوه آمده ای

               وه! چه زیباست پرواز بر فراز ذهن

با من بیا تا آن سوی ندانستن. تا مرزهای سپید بیداری. آنجا خورشید به انتظار ماست.

                                                                                                                       سپیده ۲۸/۳/۸۷

لینک ثابت
 نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط سپیده | 

سه شنبه 28 خرداد1387

بچه بودیم اگر بابای طفلک که خسته بود و از راه می رسید و مادر همیشه با چای به استقبالش می رفت می خواست بوسه ای بر روی مادر بزند. درست یادم هست که مادر رو ترش می کرد و کلمه عیبه رو خوب به یاد دارم. عیب!!!! بوسیدن هم عیب است؟ چطور وقتی در حضور ما دعوا می کردند عیب نبود؟ چرا این کار به اندازه بوسیدن هم جلوی بچه ها قبح ندارد؟ اشکهایی که به خاطر ترس و ناامنی بر گونه هایمان روان می شد مشکلی نبودند. عیب نبودند. اما اگر لبخندی از حس امنیت مهر پدر و مادر نسبت به هم بر لبانمان می نشست عیب بود. به قول مادرم رویمان باز می شد. یادم هست حتی اعتقاد داشت که بچه نباید همراهش به آرایشگاه برود چون رویش باز می شود. از نظر مامان بزغاله بودن خیلی بهتر بود تا اینکه یک انسان باشی که هنگام مواجه با هر اتفاق روزمره ای تفکر کنی و من متأسفانه فکر. اندیشه. ودیعه ای بود که بچه گی ام را خیلی کوتاه کرد. می توان گفت از اول بچه گی در کار نبود. خوب می دانستم وقتی چیزی می خواهی نباید به پدر بگویی به خصوص جلوی دیگران. چون ممکن است پول توی جیبش نباشد و خجالت بکشد. آخر پدر یک کارمند ساده است. من معتقدم کودک باید ببیند که ما یکدیگر را دوست داریم. در آغوش می کشیم. حال لازم نیست شهوترانی های رختخوابی جلوی کودکان علنی شوند ولی مهر دلهایمان را می توانیم روی دایره بریزیم. گاهی سر سوزنی. بگذار کودک احساس امنیت کند. همان قدر هم اعتقاد دارم که نزد طفل جر و بحث کردن هم روحش را می پوساند. حتی راجع به فقدانهای زندگی، نداری ها نباید جلوی بچه ها صحبت کرد. بگذاریم خیالشان در سایه حمایت پدر و مادر راحت باشد و سر آسوده به زمین بگذارند. بچه ها بچه ها ... چقدر به تمام بچه گی ام دغدغه نداری داشتم. همیشه به این فکر می کردم که روزی که بزرگ شود آنها را زیر سایه حمایت خود می گیرم..

کاش می توانستم یک روز یک پرورشگاه باز کنم. می خواهم تمام مهر و محبت وجودم را مادری کنم. دیشب وقتی به پاههای کوچکش بوسه می زدم توی خواب انگشتانش را تکان داد انگار تشکر می کرد. دخترم خیلی بامحبت است. دخترم حس را می فهمد. دخترم... خوشحالم، خوشحالم که بوسه خیلی کوتاه مرا روی شانه پدرش حس کرد. حس کرد. حتی حسادت کرد من به این عشق می ورزم. او می فهمد. او عشق را می فهمد. دخترم...

 

پ.ن: می خواستم پست جدیدی که توی ذهنم بود را به دنیا بیاورم که آمدم و نظر دوستی را دیدم که عینا مثل همان بود که دیروز توی ماشین بهش فکر می کردم. فکر نکنید من این پستها رو می نویسم و بعد نظرها رو می نویسید و بعد تموم می شه من روی تک تک نظرات فکر می کنم. دیروز به یاد کامنت خط تیره افتادم که نوشته بود بچه یاد می گیرد. از این کارها نکنید. نمی توانید جمعش کنید.... ای خدا.. یاد ده ها هزار نقطه تیره ذهنم افتادم. نقطه تیره دلم. و دوست دیگری کاملا از دل من حرف زد. حرفهایی را که می خواستم بگویم در یک کامنت مختصر و مفید گفت. متشکرم. حتی از خط تیره هم متشکرم چرا که مرا به اندیشه واداشت. به خاطر صبوری که به هنگام نوشته های آبکی ام به خرج می دهید متشکرم.

لینک ثابت
 نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 9:4 قبل از ظهر توسط سپیده | 

دوشنبه 27 خرداد1387
دارز کشیده بود و رو یه آرنجش تکیه کرده بود آروم خزیدم پشتش و به شونه عزیزش که بهم چشمک می زد بوسه کوتاهی زدم. دخترک نقاشی می کشید. سربلند کرد و گفت: کاش منم اینقدر دوست داشتی.

ماسیدم. نامرد من اینهمه بغلش می کنم همیشه می بوسمش حالا یه بار ...

بهش گفتم تو می دونی چند تا هوو داری؟ مامان. خواهرام. نی نی. پریسا. ایزابل. مریم. این اون اون... چشماش برق رضایت می زد.

لینک ثابت
 نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط سپیده | 

شنبه 25 خرداد1387
Tinypic

 

وقتی تمام جسمم خواهش است آب سرد ارزانی اش می کنم و تمام سلولهای بدنم را منجمد می سازم و به خواهش تن "نه" می گویم. سرخوردگی این حس به طرز عجیبی خوب است. غرور زخم خورده ای می خندد. این حس اگر خوب بود خدا مرد را نمی آفرید. تو باید بیاموزی که "نه" هم می توان گفت. پیروز این میدان منم نه تو ای هوس. دیری است که انقلاب شروع شده و من مبارز نه خسته این میدانم. هوس لمس تن، هوس رفتن تا اوج بدون زمختی مطبوع مرد را یخ می زنم. زانوانم سست است اما اراده ای در من بزرگ می شود.

پ.ن: وقتی با تمام خواستن تو را از خود دریغ می کنم ای دوست مانند ترک حس مطبوع با خود بودن است.

پ.ن: کسی در من می گوید چرا نه؟ چیزی که لذت بر تو ارزانی می کند نگاهش دار. کسی دیگر نجوا می کند اراده ات هر روز کوچکتر می شود و کسی در تو رنج می کشد این مهم نیست؟ و من سر تسلیم فرود می آورم. برای هر حس ممنوعی که برآوردن آن آزارم می دهد و غرورم را زخم می زند و روابط عادیم را تحت تأثیر قرار می دهد یک دکمه دیلیت درست کرده ام. به همین راحتی.

بعدا نوشت: شاید یک روز نه چندان دور یک پست با همین مضمون با ادبیاتی بسیار ساده تر نوشتم و یک فراخوان عمومی هم صادر کردم برای تمامی کسانی که به نوعی درگیراین مشکلند.

بعدا نوشت: مادرم به ظاهر آدم روشن فکری بود نه ببخشید پدرش آدم روشن فکری بود. یادم می آید اولین باری که در مدرسه اسم عادت ماهیانه را شنیدم پنجم دبستان بود تعدادی از همسن و سالهایم بالغ شده بودند و تعدادی هم مثل من عین بزغاله گفتند یعنی چی و آن چند نفر دیگر قاه قاه خندیدند. یادم می آید به مادرم گفتم عادت ماهیانه یعنی چه. لبش را گاز گرفت و گفت. هیس. دیگه تکرار نکنی. کی این حرف رو یادت داده؟ راستی او فکر نمی کرد که دخترش چندی بعد با همین مسئله مواجه می شود و او وظیفه اش از هرکسی در قبال این دختر سنگین تر؟ هیسسسسسسسس . هیس او همچنان در گوشم می پیچد. حالا فکر می کنی با چنین آدمی بتوان راجع به مسئله ای به نام استمناء صحبت کرد. دیوانه شده ای؟ می خواهی دارت بزند؟ نه نه هیچ وقت نباید وجود کنی و چنین حرفی را بیان کنی. باید مثل خیلی های دیگر در تنهایی با آن دست به گریبان باشی و بیشتر اوقات زجر بکشی و سرخورده شوی و باز همین پدر و مادرهای نجیب بگویند هیسسسسسسسسسس و تو که می دانم تعداد این توها بسیار بسیار زیاد است این مشکل را یا مدتهای مدیدی با خود یدک بکشی یا آنقدر فکر کنی و این ورو آن طرف جستجو کنی تا بالاخره راهی بیابی که البته می دانم نخواهی یافت.

یادم می آید روزی مقاله ای خواندم که در آن شخص نویسنده تأکید کرده بود این به خودی خود مشکلی به وجود نخواهد آورد مگر اینکه تو در عذاب باشی و آثار روحی آن تخریب کننده هستند. راست می گفت. حتی اگر فکر کنی مشکلی وجود ندارد یک جای کار مشکل خواهد بود. اراده ای در تو زخم می خورد اگر قدری تأمل کنی و کنکاش کنی در درونت. فکر می کنم آمار دختران در مقایسه با پسران بسیار زیادتر باشند. چون همیشه این دختران هستندکه در جامعه و فرهنگ ما منع شده ترند. این هیسسسسسس ها به دختران خیلی بیشتر گفته می شود. تعداد مادرانی مثل مادر من هم بسیارند. زن نجیب بسته ای که فکر می کرد دنیا همین خانه اوست و باید آن را طیب و طاهر نگاه دارد. بچه ها نه از سکس بدانند و نه از هیچ ممنوعه دیگری. او نمی دانست آیا؟ نمی دانست که جامعه ای هست؟ دنیا را نمی دید که رو به انفجار است ؟ رساناهای اطلاع رسان از هر زمانی بیشتر می شدند و یک نوجوان به راحتی می توانست جواب سوالهایش را پیدا کند. بهتر نبود این رسالت را خود بر عهده می گرفت؟ تا من این همه جان نمی کندم تمام این سالها؟ تا تو این همه سرخورده نمی شدی و غرورت زخم بر نمی داشت؟ عزتت نفست سرکوب نمی شد؟ یا لااقل یکی پیدایش می شد و دهان باز می کرد که اگر این کار را می کنی به روحت آسیب نزن؟ احساس گناه ویران کننده است؟ چرا کسی پیدا نشد؟ چرا همه لب فرو بستند؟ چرا نحوه زندگی دخترکم با من این قدر متفاوت است؟ یک کودک ۴ ساله به قدری آگاه است که من بزغاله ۱۴ ساله نبودم. مادر تو گناه کرده ای یا نه؟ معلم تو گناه کرده ای یا نه؟ نمی دانم. فقط به خاطر دارم که روزی در برابر چشمان متحیر مادرم با خواهر کوچکم از استمناء گفتم و او با کمال تعجب گفت که با همشاگردیهایش راجع به این موضوع حرف می زنند و قرار شده در آن گروه هرکس هروقت خودارضایی کرد به گروه بگوید. تا کم کم با هم حلش کنند. من آن موقع حسرت خوردم کاش جسارتم به اندازه خواهرم بود.

یادم می آید بعدا متهم شدم به اینکه می خواهم چشم و گوش خواهرم را باز کنم. تهدید شدم که اگر دست از پا خطا کند من مقصر خواهم بود چون چشم و گوشش را باز کرده ام....

چند نفر از شما توانستید راهی برای این مشکل بیابید و چند نفر توانستید با خودتان کنار بیایید و به روحتان زخمه نزنید؟ چرا ما اینقدر دیر به دیر آپدیت می شویم؟ من ده سوم زندگیم را به پایان می رسانم. دیر شده . اگر تو نوجوانی هستی که این مطالب را می خوانی. با خودت کنار بیا. روحت را آزارده مکن. یا تمامش کن یا خودت را آزار نده. سایتها و کتابهای زیادی هستند که می توانند در این مهم یاریت دهند. بدان و آگاه باش که اثرات روحی مخرب این مسئله برای یک زن برای یک دختر بسیار بیشتر است و انعکاس آن تا زندگی مشترکت ادامه خواهد یافت. شتاب کن. قدری بیاندیش...

لینک ثابت
 نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 9:4 قبل از ظهر توسط سپیده | 

پنجشنبه 23 خرداد1387

این اواخر تک و توک دوباره می دیدم که سیگار می کشد اوایلش از بوی آن توی دستشویی فهمیدم که پنهانی گاهی می کشد غمگین شدم. ما با هم دوست هستیم و چیز پنهانی نداریم. چه کرده ام که از من مخفی می کند مگر نوجوانی است که از ترس مادر به دستشویی خانه پناه می برد. به او گفتم. عزیزم تو که خیلی کم می کشی همین چند بار را هم نکش. حیفه. راهیه که شروع کردی. خرابش نکن. گفت نه گاهی هوسیه. گفتم مهم اینه که درست موقعی که هوس می کنی نکشی. بارهای دیگر ارزشی ندارد. در این شرایط است که می توانی اراده ات را محک بزنی. گفت که سعی می کند و می دیدم که می کشد. یک بار که کمی از هم دلخور بودیم توی ماشین جلوی خودم کشید. در سکوت بودم و هیچ نگفتم فقط دلم شکست. از آن روز سوک این مسئله شکست و گاه گاه توی ماشین هم می کشید. هر بار اعتراض می کردم بوی آن را بهانه می کردم و سردرد را. می گفتم وقتی من توی ماشینم حق نداری بکشی. تمام حرفهایت پس کشک؟ توی دلم به باختن فکر می کردم. غمگین بودم. جلوی من نمی کشید ولی او می داند که از تکرار یک حرف حالم به هم می خورد چند بار گفتم و گوش نکرد و من دیگر چیزی نگفتم. الان دو سه روز است که تعداد سیگارها دوباره زیاد شده یعنی همه چیز به باد فنا. اعتراض کردم غمگین شدم گفت من خودم را شناخته ام هروقت بخواهم نمی کشم گفتم تو فکر می کنی تو نمی توانی که نخواهی یا جلوی نفست را بگیری. گفت تصمیم گرفته ام ده روز بکشم ده روز نکشم. در دلم لعنت فرستادم به هرچه آدم دروغ گو. گفتم این رویه درستی نیست. دلم می سوزد گفتم تو تازه پوستت خوب می شد تو تازه رنگ و رو گرفته ای (این مطلبی بود که خودش یک روز از آن ابراز خوشحالی کرد و گفت فکر می کند پوستش روشنتر شده منم از همان استفاده کردم) فایده ندارد. او دوباره شروع کرده. یک نفردرمن نجوا می کند ولش کن. زندگیتان که آرام است بگذار هر کار می کند. ولی من لجوج درونم که همه چیز را در حد نهایت می خواهد به این آرامش دلخوش کنک بسنده نمی کند. امروز شیفتش نبود در منزل ماند. من آمدم. از اینجا هم می روم دانشگاه. ساعت ۱۲ با خوش خیالی تماس گرفتم تا حال دخترک را بپرسم. هنوز صبحانه هم نخورده بود. صبح به من گفت نمی خواهد تخم مرغ بپزی خودم برایش صبحانه آمده می کند من خیالم راحت شد و آمدم . غمم گرفت دلم سوخت. گفتم نی نی جان برو صداش کن. بگو گشنمه. گفت صداش می کنم خوابه جواب نمی ده. گفتم بگو مامان کار داره. جواب آمد بگو خودم تماس می گیرم. اس ام اس زدم که چنین و چنان جوابی نیامد یادآوری کرده بودم که دخترک گرسنه مانده. این روزها دلهره بیشتر و بیشتر به جانم چنگ می اندازد. روزهای قبل دوباره بازمیگردد. من باختم.

لینک ثابت
 نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط سپیده | 

پنجشنبه 23 خرداد1387

خبر دارید مدتی است که سانسور می کنم؟ برای تو و برای تو و برای تو برای شما ها که دیگر کمابیش مرا می شناسید و گاها حتی می اندیشم که مسائل زندگیم تکراری می شوند و از حوصله خارج. اما امروز به یک مسئله فکر می کردم و آن اینکه من این وبلاگ را راه انداختم فقط با یک نیت. آن هم کمک به حس خودم. نوعی تخلیه. انگار که تو به صورت علنی اندیشه هایت را مطرح می کنی. نوعی کمک به بهبود بیماری. حال بعضی ها چشم رنجه می کنند و وقت می گذارند برای این مطالب که گاها فقط خودم از آنها سردر می آورم بحث دیگری است و جای تشکر دارد. چون بعضا از نظرات استفاده کرده ام و در مواردی هم به کار گرفته ام.

امروز به این فکر می کردم چرا دستم نمی رود برای نوشتن دریافتم مطالبی هست که دوست ندارم آن معدود کسانی که مرا می شناسند بدانند. از طرفی اصلا دلم نمی خواهد از این وبلاگ کوچ کنم. پس اگر مطالب من از حوصله خارج شد یا رنگ تکرار به خود گرفت مرا ببخشید این فقط درمانی است برای زخمهای روحم برای دردهایی که با هیچ آشنایی توان گفتن ندارم. زیاده گوییم را ببخشید. ولی من از این پس طوری می نویسم که انگار کسی نمی خواند. مرا به هیچ چیز متهم نکنید.