دوست دارم بغلم کنی دستت را بکنی لای موهایم و به من اجازه بدهی اشکهایم را رها کنم. احساس ضعف می کنم. احساس می کنم آنقدر ها هم که فکر می کردم قوی نیستم...دلم گرفته یک بغض دارم به بزرگی این همه غصه هایی که در دلم قایم می کنم که مبادا تو بفهمی مبادا دلت بگیرد. مبادا غصه بخوری. من وقتی می بینم که از باز و بسته کردن یک زیپ ساده پوتینهایش عاجز است سرم تیر می کشد وقتی می بینم معلمش زیر دیکته هایش می نویسد با کمک نوشته قلبم درد میگیرد. وقتی نگاه معصومش را می بینم که چقدر حرص می زند که مثل مها کاوش باشد دلم درد می گیرد... من بغض دارم من درد دارم یک درد بد اینجا توی قفسه سینه ام. امشب به آن دکتر کذایی نرسیدم توی ترافیک گیر کردم و توی ماشین از استرس می لرزیدم و تو اینجا خواب بودی و من توی دلم هی از تو گله می کردم هی گله می کردم دلم می خواست کنارم بودی.. من یک وقتهایی واقعا دلم می خواهد تو باشی دوست دارم احساس کنم پشتم گرم است... می خواهم انقدر زوزه بکشم انقدر اینجا گریه کنم تا خودم اشک شوم. من دلم برای تمام غم هایم گرفته. من خسته ام احساس ضعف می کنم.. پستی بلندی های ارتباطم با تو کم نیست این یکی دیگر غوز بالا غوز است من کم آورده ام همین ابتدای راه خسته شده ام. آن عمل لعنتی قلب را پشت سر گذاشتیم آن روزها گذشتند فکر کردم دیگر برای این چیزها حالم گرفته نمی شود. نقص دقت و توجه... این دیگر چه کوفتی است من طاقتش را ندارم حتی فکرکردن بهش حالم را بد می کند صدای آن مرتیکه بیشعور توی سرم می پیچد مهارتهای حرکتی مثل توپ بازی و پرش کمتر از سن خودش است... دلم می خواست دستم را بندازم دور گردنش و با ناخنهای خودم چشمهای گستاخش را از حدقه دربیاورم به بچه دسته گل من به صاحب آن چشمهای سیاه براق حق نداشت اینطوری بگوید... دخترتان باهوش است ولی.. دخترتان هوشش خوب است ولی .... من حالم از این ولی ها به هم می خورد من دوست دارم چشمهایم را ببندم و برگردم به خیلی وقت پیش به وقتی که نه تو بودی و نه او. می خواهم تنها باشم و خر لنگ خودم را پیش ببرم من را چه به مادری من را چه به همسری من به درد هیچ چیز نمی خورم من فقط بلدم یواشکی گریه کنم من یک الاغ نفهمم فقط..
کاش این جور وقتها که اینطور بی تابم تو
بودی تو چرا همیشه خوابی چرا بی تفاوتی انقدر چرا فرار می کنی از همه چیز؟
چرا تا خودم حرف نزنم حتی جرأتش را نداری که بپرسی چی شد؟ من از تو خیلی
خسته ترم از تو عصبانیم گاهی سرحد مرگ از تو متنفر می شوم که همیشه این جور
وقتها مرا به حال خودم وامی گذاری همه نقشهایت را بر آب باید بنویسم... ای
مرده شور این عشق را ببرد که فقط باید باج بدهم و باج و باج...
چقدر اینجا خالی است. چقدر بوی رفتن دارد هنوز. چقدر تو برایم غریبه ای. چقدر به سکوت آمیخته ای. چقدر من دوستت دارم هنوز. حاضرم نیمی از عمرم را بدهم و دوباره برگردم به دو سال پیش. سالی که قدر لحظه به لحظه اش را می دانستم. انگار می دانستم که دیگر همچون لحظاتی هرگز نخواهند آمد. آخ که زندگی چقدر فراز و نشیب دارد. بازیگر سریال زندگی ام بدون اینکه کوچکترین نقشی در سکانسهایش داشته باشم. من یک صورتک متحرکم فقط.
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینهای نیک پرداخته تواند بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از در آمدن
در خود نظری کنی
هرچند غلغلهی آن سوی در زادهی توهم توست نه انبوهی مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جُمَندهای در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان کافورینه به کف
نه عفریتان آتشین گاوسر به مشت
نه شیطان بهتان خورده با کلاه بوقی منگولهدارش
نه ملغمهی بیقانون مطلقهای مُتنافی.
تنها تو
آن جا موجودیت مطلقی،
موجودیت محض،
چرا که در غیاب خود ادامه مییابی و غیابات
حضور قاطع اعجاز است.
گذارت از آستانهی ناگزیر
فروچکیدن قطرهی قطرانیست در نامتناهی ظلمات.
«دریغا
ای کاش ای کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
در کار در کار در کار میبود!»
شاید اگرت توان شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکیدن ِ خود را در تالار خاموش کهکشانهای بیخورشید
چون هُرّست آوارِ دریغ
میشنیدی:
« کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
در کار درکار درکار درکار…»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی ردای شوم قاضیان،
ذاتاش درایت و انصاف
هیئتاش زمان. -
و خاطرهات تا جاودان ِ جاویدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.
پ.ن:
باورم نمی شه بعداز دو سال دوباره دارم اینجا می نویسم. فریبای عزیزم ممنونم. این آدرس یادآور خاطرات خوبی است. نوشته هایی که واقعا از دل بر می آمد لاجرم بر دلتان می نشت.
سلام